امیدوارم حال تون خوب باشه
خب قرارشد از به بعد شاد بنویسم. خب تو اخرین روزهای تابستون من رفتم کرج پیش دختر عمه هام،جایی که به من خیلی خوش می گذره چون باهم صمیمی هستیم
چهارشنبه هفته پیش بود که قرار شد نازنین(دختر عمه م) ساعت 3 بیاد دنبالم. خب من به شدت ذوق مرگ شدم و درکمترین زمان به تمامی دوستام اعلام کردم من دارم میرم کرج!
بعد هم راحت نشستم پشت دستگاه و با مهتا جونم چت کردم. و باهم حسابی می خندیدیم ![]()
شب با اون یکی دختر عمه م یعنی نوشین حسابی بازی کردیم!
نوشین از من 4 سال بزرگتر اما حسابی باهم صمیمی هستیم. شب تا ساعت 2 بیدار بودیم.هی حرف می زدیم. قرار شد فردا صبح بریم باهم بگردیم اما فرداش من اول گفتم نه!!ا
ما یه کم که فکر کردم گفتم باشه
از 10 صبح رفتیم و 1 برگشتیم. همه جارو گشتیم. تو کرج کنسرت بود و من هم همش می خواستم تبلیغ ها رو بخونم که نوشین دستمو می گرفت با خودش می برد و نمی ذاشت. یه بار هم داشتم با موبایلم حرف می زدم که نزدیک بود یه تاکسی منو له کنه بره! اگه نوشین نبود به ان دنیا سفر کرده بودم!
هر چی فکر می کنم یعنی منو ندید وسط خیابون به نتیجه ای نمی رسم!!! ![]()
خلاصه تصمیم داشتم تا شنبه شب بمونم که مامانم زنگ زد که از پیش دانشگاهیم زنگ زدن که شنبه کلا س برگزار میشه و دانش اموز حتما باید بیاد!! در نتیجه قرار شد جمعه شب بیان دنبالم. ![]()
در کل این تابستون زیاد خوب نبود...بد نبود ولی مثل همیشه هم نبود
اما بی خیال!! این روزا حسابی با مهتا خوش گذروندم! درسته چت می کردیم اما انگار کنار هم بودیم و اینجوری=

وااااای!!! مدرسه!! من نمی خوااااام!!
امسال همش باید درس بخونم
اما وقتی به دانشگاه و رشته ی مورد علاقه م فکر می کنم و اینکه خانواده م رو خوشحال کنم اروم میشم. واسم دعا کنید که به دعاهای همه تون نیازمندم ![]()
به نام انکه اتشم زد،چه زیبا برایش سوختم
سلام به دوستای عزیزم![]()
امیدوارم حال تون خوبه خوب باشه![]()
بعضی موقع ها احساس خفگی میکنم، انگار تنهایی دستاشو رو گلوم گذاشته و با تمام قدرتش فشار میده! اون وقته که چشمام پر از اشک میشه و هیچ جوری نمی تونم انکارش کنم! وقتی میگم تنهام همه سریع میگن کجا تنهایی؟ این همه ادم کنارته! ولی من این تنهایی رو نمیگم! روحم تنهاست.....انقدر تنها که دلش می خواد از این جسم که براش مثل زندانه بیاد بیرون و یه نفس راحت بکشه!![]()
کلافه م....نمی دونم این روح سرکشم رو چه جوری اروم کنم؟ محکم می کوبه به قلبم...می خواد از زندان فرار کنه ولی این زندان جوان خیلی محکم تر از اونی هستش که با چند ضربه بشکنه! بگذریم.......![]()
تا حالا به دیوارهای خونه تون با دقت نگاه کردید؟ بعضی موقع ها نشده فکر کنید دیوارها دارن به هم نزدیک میشن و نمی ترسید که له بشید!؟ تا حالا شده بدونید زیر اوار غرور یکی له میشید ولی بازم برید و له بشید؟!! اگه این تجربه رو نداشته باشید میگید مگه من دیوانه م که برم پیش کسی که می دونم با غرورش خوردم می کنه؟!؟! ولی اکه این تجربه رو داشته باشید با یه لبخند تلخ بازم می خواید با اون باشید حتی اگه بازم زیر اوار غرورش خورد بشید!
و یه چیز دیگه!! تا حالا شده از یه موضوع درباره ی اینده تون با خبر باشید ولی بهش فکر نکنید و به زندگی الان تون فکر کنید؟ با اینکه بدونید با این راهی که انتخاب کردید به اون هدف نمی رسید ولی خب چاره ای ندارید؟ اخه اون هدف تو یه صندوقچه ی اهنی قرار داره که یه عالمه نگهبان داره که تا به اون صندوقچه نزدیک بشید نابودتون می کنن!!!
هدف من عشقم بود.![]()
می دونم دارم خیلی پراکنده و بی ربط می نویسم ولی باورکنید دست خودم نیست! ذهنم اشفته س اگه ننویسم دیوونه تر میشم اخه دیوونه که هستم! بهم که نمی خندید؟با تو هم هستم! اگه می خندی....بازم بخند که خنده هاتو دوست دارم! مخصوصا اون خنده هایی که از ته دلت! اگه نمی خندی....بازم میگم که بخند! وقتی می خندی تمام غصه هامو فراموش می کنم![]()
کاش زمان بر می گشت اگه بر می گشت بیشتراز لحظه هایی که با هم داشتیم لذت می بردم.تو همیشه می گفتی اینده قشنگتره ،غصه گذشته رو نخور! من همیشه دنبال اینده قشنگتر بودم اما هر روز که می گشت می دیدم که داره بدتر میشه.دست و پا زدم که نذارم همه چی خراب شه،اشک ریختم ، حتی التماس کردم اما.....![]()
ای کاش یه ذره از خاطراتم تو ذهنت بمونه.می دونم یه روز فکر می کنی که چه راحت منو ول کردی رفتی.هیچ کس مثل من دیوانه وار دوستت نداشت،نداره و نخواهد داشت!!
من بی تو زندگی نمی خواستم! کاش انقدرراحت بهم نمی گفتی از این به بعد ما فقط باهم دوستیم!او بعد هم بری! اینم شعر مورد علاقه م که تو خلوت برات می خونم:
تو گوشم داد می زنی به پات نسوزم... نمی دونی، بی تو مرگه شب و روزم
دیگه طاقت نداره این دل داغون
عاشقی، توی چشمام نمیشه پنهون
تو بگو بی تو به عشق کی بنازم؟
دارم این زندگی رو به چی می بازم؟
تو بری مثل تو از کجا بیارم؟
تو نباشی، دیگه سایه ای ندارم.....
اگه این سوال کهنه بی جوابه
اگه حتی ترو داشتن مثل خوابه
بذار این خیال خوش منو بگیره
بذار این قصه با دست تو بمیره
بمیره........![]()
ببخشید دوستای عزیزم،واقعا ببخشید.قول میدم که از پست بعدی شاد ببنویسم.امروز خودم نیستم.به خدا الان من گلنوش نیستم.، اینایی که خوندید رو روح سرکش گلنوش نوشته......بازم معذرت می خوام.می دونید الان چه ارزویی دارم؟ این که عبرت کسانی بشم که مثل من یکی رو دیوانه وار دوست دارن!!![]()
![]()
مواظب خودتون باشید.![]()
برام دعا کنید...محتاج دعاهاتونم.![]()
تا بعد بای![]()
![]()
سلام به دوستای عزیزم![]()
امیدوارم حالتون خوبه خوب باشه!!!![]()
وای انقدر دلم واسه وبلاگم تنگ شده بود،واسه شما دوستای مهربونم. بعد از یک سال دوباره اومدم که به روزش کنم.![]()
خب اول بذارید یه کم از اتفاقاتی که تو این یه سال افتاد بگم. اول از همه اون احساس اتشین من تا حدی از بین رفت.انقدر خبر های بد شنیدم که داشتم دق می کردم.راستش تو یکی از پست هام گفته بودم یه بهاری میاد که من انتظارشو می کشم اما....![]()
اما حالا باید معجزه بشه که اون بهار برسه. این بهار واسه من خزون بود
.دیگه شادابی قبل رو ندارم.البته هر کس منو می بینه باورش نمیشه.من راحت میتونم حفظ ظاهرکنم.از درون روحم مرده. برای اولین بار مهربونیم هیچ تاثیری روش نداشت.حالا هر روز انتظار مرگ عشق اتشینم رو می کشم. چه عشقی بود...دوسم داشت،زیاد. همه جا می گفت اما یه وقت به خودم اومدم که دیدم وااااای!!! دیگه تموم شد! حالا میگه دیگه واش یه دوستم. حرفی که حالمو به شدت بهم می زنه.بگذریم.......![]()
به هر حال!! من دیگه اون گلنوش خیلی احساساتی نیستم. احساس دارم اما نه مثل قبل. دوست داشتم قلبم سنگ بود! اون وقت انقدر عذاب نمی کشیدم!! دوستام به من میگم دیونه! البته می دونم...من دیونم،خیلی وقته دیونه شدم....عاشق شدم......به خدا نمی تونم عشقمو فراموش کنم.همه جا با منه...تو خواب،تو تنهایی،تو مهمونی ها!! همه جا اون نگاه قشنگش رو میبینم که داره بهم نگاه می کنه..میگه تو مال منی!
نمی خوام از دستت بدم!! خنده داره! می ترسید منو از دست بده اما خودش منوداغون کرد!! بازم ببخشید!! من نمی خوام انقدر در این باره حرف بزنم اما خودش میاد!!![]()
خب من امسال کنکور دارم.دیگه واسم مهم نیست که پزشکی بخونم.کسی که من به خاطرش می خواستم پزشکی بخونم دیگه واسش مهم نیست! امامی خوام یه رشته خوب قبول شم به خاطر اینده خودم. ![]()
اینم مهمترین اتفاقات تو این یه سال. دیگه بچه نیستم.بزرگ شدم.می فهمم اما بازم خودمو گول می زنم! به زودی به همه ی دوستای خوبم سر می زنم.![]()
مواظب خودتون باشید![]()
تا بعد بای![]()
امیدوارم که حالتون خوب باشه و مثل من داغون نباشید!![]()
خب بر اثر وقوع یک حادثه اسمانی( بلای اسمانی!) من از داشتن کامپیوتر یا بهتر بگم اینترنت محروم شدم!![]()
الانم که دارم اپ می کنم خونه ی دوستم حمیده هستم. انقدر اتفاق های جور واجور افتاده و نمی تونم بنویسم به خاطر کمبود وقت. امتحان ها رو تا اونجایی که توان داشتم خراب کردم
. بعله.....خراب!!!
البته من قول میدم که سال دیگه موفق تر باشم( یکی نیست بگه تو اصلا موفق بودی!
؟) برام دعا کنید.
توی بد شرایطی هستم. دیگه نفس کشیدن سخت شده...خیلی سخت. دیگه حالم از گریه کردن بهم می خوره!
چقدر اشگ و ناله؟! ولی تازگی ها فهمیدم چقدر صبورم که با تمام فشار ها بازم می تونم حفظ ظاهر کنم. خلاصه فعلا باید با وبلاگم خداحافظی کنم. البته می دونم که بر می گردم. نمی دونم کی و چطور؟ ولی بر می گردم. من این وبلاگ رو دوست دارم و فراموشش نمی کنم. هیچ وقت شما دوستای نازنین و خوبم رو فراموش نمی کنم. بعضی موقع ها بهم سر بزنید تا احساس تنهایی نکنم.........تنهایی!![]()
دیگه میرم و خاطرات این وبلاگ رو تو ذهنم تا ابد نگه می دارم. زمان از همین حالا تو این وبلاگ متوقف میشه تا روزی که برگردم و دوباره یه اپ جدید بکنم. دلم براتون خیلی تنگ میشه.....![]()
![]()
برای: پ؟! خیلی عزیز و مهربونم![]()
. داداش علی ح و مهدی ح.
ایران و ارش جون. حمیده جونم
.نیلوفر عزیز. ابجی سمیه.مهتا جون و خیلی از دوستام که اگه بخوام بنویسم شب میشه.![]()
مواظب خودتون باشیداااااااااااااا![]()
خیلی دوستون دارم . فعلا بای![]()
![]()

سلام به دوستای عزیزم![]()
خوبید؟![]()
بالاخره امتحان ها هم تموم شد و رفت! جدا که خسته شدم با این همه بازم نتونستم امتحانام رو اون جور که می خواستم بدم اما بی خیال! 4 تیر کارنامه م میدن...برام دعا کنید. امسال هم تموم شد.دلم برای دوستام تنگ میشه...مهسا...سوگند...مریم و...!
از امروز دیگه نمی تونم پیش دوستام درددل کنم ولی تنها نیستم! معلومه که تنها نیستم!![]()
به خودم قول دادم که سال دیگه جدی جدی درس بخونم چون باید معدل بالایی بگیرم بالاخره سال سوم و پیش دانشگاهی برای رشته تجربی مهمه!
من باید همون سال اول که کنکور میدم قبول بشم...باید! تمام زندگی من به داشگاه رفتن من بستگی داره. با این همه نه یه رشته ای که به درد نمی خوره. من باید تو یه رشته خوب قبول بشم مثل دندان پزشکی، دارو سازی و اگه دیگه نشد پرستاری که از بچگی دوست داشتم پرستار بشم.
دوستام میگن به من می خوره پرستار بشم مثلا چون صبورم...مهربونم و البته به خاطر احساسی بودنم ممکنه ضربه روحی هم بخورم! هرچی خدا بخواد! من راضی م به رضای خدا.![]()
اگه یه اتفاق هایی نمی افتاد امروز باید با دایی می رفتم بیرون ولی دیگه....بی خیال اخه حالم خیلی گرفته س. ![]()
تابستون هم اومد یعنی داره یکسال میشه؟ من که باورم نمیشه! خوشحالم که امسال مثل چند سال دیگه بی هدف نیستم.
ایشااله فردا هم حمیده جونم می بینم. وای که چقدر دلم براش تنگ شده! اینجا هم میگم که یه دور هم بخونه! دفترها و کتاب ها یادت نره!![]()
امروز تو مدرسه خیلی گریه کردم.
دیشب اصلا خوابم نمی برد. تا 3 بیدار بودم. اخر هم که خوابیدم کابوس می دیدم و حتی تو خواب هم گریه می کردم. من باید موفق بشم....باید!![]()
از ته دل ارزو می کنم این تابستون هم مثل تابستون پارسال شیرین و خواستنی باشه.....خدایا خواهش می کنم دلم رو نشکن....بسه...دیگه امتحان کردن بسه!![]()
![]()
خب دیگه من برم. بازم این اپ افسرده بود ولی قول میدم از تابستون شاد بنویسم....شاد شاد!!![]()
![]()
مواظب خودتون باشید.![]()
خیلی دوستون دارم.![]()
دلم برات خیلی خیلی خیلی....تنگ شده عسیس دلم!![]()
![]()
فعلا بای!![]()
![]()